ذبيح الله صفا
1290
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
غيرت نظارگى شد پردهدار روى دوست * ورنه كى تاب تجلى بود كوه طور را از سيهروزى بتنگم كو خيال كاكلى * تا به ياد او بروز آرم شب ديجور را نشكفد غير از گل حسرت اگر تا روز حشر * گريهء تلخم كند سيراب اشك شور را كى كند با صد تبسم زهر چشمى را بدل * عزتى زخمى كه فهمد لذت ناسور را * زين آتش سوزنده كه در چشم ترم سوخت * تا ديده گشودم پر و بال نظرم سوخت گل را بچمن همنفس خار چو ديدم * بر خاطر آشفتهء بلبل جگرم سوخت بگذار بمحرومى ديدار بسوزم * انگار كه محرم شدم و بال و پرم سوخت در ديده باميد تماشاى رخت بود * نورى كه ز تاب نگهت در بصرم سوخت خود عزتى از دورى او سوخته بودم * نزديك چو گشتم بطريق دگرم سوخت * هر شعله كه رخسار بتان در جگر انداخت * اشك آمد و در خانهء مژگان تر انداخت مژگان سيهى ديد بسويم كه نگاهش * اجزاى وجودم همه از يكدگر انداخت برخاست نسيمى ز گلستان جمالى * آتش بدل بلبل خونينجگر انداخت بودم ز تمناى بتان پاى بدامان * شوق سر كوى دگرم دربدر انداخت نوميدى دل بيش شد از سستى طالع * تا كار باميد دعاى سحر انداخت * ناتوان عشق هرگز راحت از بستر نديد * شعله غير از كاهش هستى ز خاكستر نديد آشيانش رونق حسرت فزايد چون قفس * مرغ اين گلزار پروازى ز بال و پر نديد نشأهء ديدار ساقى رونق مستى شكست * هيچكس بويى ز مى در شيشه و ساغر نديد آنچه چشم از حسرت خاشاك راهش مىكشد * سينهام از اشتياق كاوش خنجر نديد تا نفس در گلشن دل نايب باد صباست * جيب و دامن را تهى از شعله و اخگر نديد عزتى بردار از چشم آستين بس ناخوش است * چهرهء عاشق كه از خون جگر زيور نديد * آنكه مىبوسد لب جانان لب جامست و بس * ساغر مى در حريم وصل خودكامست و بس خوشمزاجان بىمى صافى جهان بر هم زنند * رونق دير مغان از دُردىآشامست و بس